تو می آیی ،
می دانم که می آیی...
تو را دیشب من از لحن عجیب بغض هایم٬ خوب فهمیدم...
تو را بی وقفه از باران پاک چشم هایم٬ سیر نوشیدم.
تو می آیی... می دانم که می آیی
و بر ابهام یک بودن٬ نگین آبی احساس می بندی٬
و از تکرار پوچ لحظه های سرد تنهایی٬
مرا بر نبض پرکار شکفتن می نشانی...
تو می آیی... خوب می دانم
که پروانه نشانت را میان قاصدک ها دید
میان قاصدک هایی که از من تا نهایت! دور می شد
تو می آیی و من را از نگاه سرد آیینه٬ شبیه دختری از جنس یک پرواز٬
میان گرمی دستان پرمهرت دوباره٬ باز می گیری
تو می آیی و من این را
شبیه حجم یک بوییدن مطبوع از آواز اقاقی های سرگردان!
شبیه یک قنوت سبز نیلوفر میان برکه ای عریان٬
دوباره٬ خوب٬ فهمیدم!
تو می آیی٬ می دانم٬ خوب می دانم که می آیی
و من را٬ در حریم امن چشمانت٬
به آرامش٬
به فردایی پر از شوق و تپش های مقدس! می رسانی...
تو می آیی٬
خوب می دانم که می آیی...
"نویسنده: آریا"
نزدیک می شوی به من
فرسنگها در من فرو می روی
در من خانه می کنی
در من حضور می یابی
لحظه به لحظه
هر جا و هر کجا
درون انگشتهایم جاری می شوی
سطر سطر خاطراتم را می نگری
روی لبم می نشینی
خنده می شوی
حرف می شوی
دلم که می گیرد
از چشمهایم می باری
ای که دیدنت را یکبار
تنها وقت رفتنت دیده ام
کیستی؟
کیستی تو؟
کیستی تو که این همه
در من می تابی
بی آنکه کاسته شوی
بی آنکه غروب کنی
کیستی؟
کیستی تو که این همه
سزاوار حرفهای عاشقانه ای
کیستی تو که دیدنت زندگی
رفتنت مرگ است
در من بمان
از هنوز تا همیشه
"نویسند:ه آریا"
سبز بودنم شکوفا شده .
طراوت حسرت زده احساسم بوی تازگی گرفته و
تو ...با خونسردی ترد نگاهت...
بی توجه به نبض پر قدرت التماس دستانم....
با نگاهم می خوانی...
" من همون گم کردتم که
لحظه لحظه تمام راه پشت رد پاشی
کسی از ما به هم نزدیک تر نیست
مگه می تونی از من دور باشی "
و آهسته و بی صدا می روی...
و بی نگاهی به پیچک بغضی بیرحم
که دیگر دارد خفه ام می کند
دور می شوی....
ای کاش بدانی :
که نگاهم لحظه لحظه تمام راه پشت رد پایت مانده به راه...

شب بی ستاره با تو آغازی دیگرست
و من در پایان بی امید سپیده های تاریک
غروب باورها را چه کودکانه گریسته ام
بی تو چه دلتنگم و تنها
به روشنای افاقی دلخوش کرده ام
که در باورهایشان
سراب نامیده اندش!!!!!!
من اینجا و تو نیستی
دستانم اما بی رمق تر از آنند که در تاریکی مطلق بی حضورت
انتظار را جستجو کنند
امید در دل بی باور من همچون گلی در باتلاق
باور تاریکی را محکوم است
گریز ناگزیر احساسم
فرار را وحشت زده بیدار می کند
فرار از دوباره ها ی بی تکرار
فرار از تکرارهای بی سرانجام
از نگاههایی که روزی شیشه می شوند
و دستانی که چه زود سرد می شوند....
فرار از سایه تنهای دخترکی ...در میان جاده مانده..بی راه پیش و بی راه پس....
ترسها را لرزیده و شبها را در خیسی دلتنگیهایش گریسته...
و مدتهاست دیگر از انحنای بادام گون چشمان نمزده اش خوشحالی سرازیر نشده است...
کاش سراب بودی و باور حضورت به لحظه ای جان می باخت....
ای کاش سراب بودی و در بی سرانجام عمق نگاهت...به باور بودن نمی رسیدم...
هستم و نیستم
ای از کجا آمده...
از کجای بودن اینگونه بی تابم کرده ای....
ای دیر بدست آمده در کدامین لحظه هایم جای داشتی ...؟
آمده ای...
آرام
در تپش بی امان تنهاییم ... نبض احساسم را بارور کردی...
سوالهایی بی پاسخ
حرفهایی ناگفته
نگاههای مردد
و دستانی سرد که التماس بودنت را نجوا کنان زمزمه می کنند
کاش زودتر می گفتی
تکلیف بامبوهای انتظارم چه میشود؟
مدتها است که در نوسانات عجیبی جزر و مد غریب احساساتی ناآشنا را حس می کنم.... و گاه از خودم می پرسم که آیا می دانی چه کسی خواهد ماند؟؟؟
دلم برایش تنگ شده است... دلم برای نگاههای بی گناهش...برای غم لحظه های تنهاییش پرپر شده است... نگاهم را از او مدتهاست دزدیده ام..همانگونه که دلم را....همانطور که همه این سالها عشقم را از او دریغ کرده ام....
نگاهش با من غریبه است.... و من شاید تمنای بخشودگی را از نگاهم می رانم .. اه که چه ضعیف شده است و چه تنها... با او چه کرده ام.... کاش می دانستم ...... کاش از چشمانش می خواندم که آیا فرصتی باقیست.... ایا مرا به مهربانی بیدریغ دل دردمندش خواهد بخشید...
آه که با او....چه خوشبخت خواهم بود... چه عاشق... کاش باورش می کردم و این همه سال عشقم را...نور را.. و حقیقت را از او دریغ نمی کردم...
حال او را یافته ام...
می دانید..
او را یافته ام... اما... نمی دانم... چه بگویم... در سکوت مطلق نگاههایش در تاریکی شبی که بی هویت رفتار بیرحمم را محکوم می کند به چشمان خیسش می نگرم...
به نگاه سردش... به پشت خمیده اش... به سیاهی چشمانش که روزی چه زیبا بودند و چه شاداب
انحنای بادام گونشان... حال یادآور چشمانی نم زده و بارانی است... و گویی دو دست پنهانی آنها را به به پایین سوق می دهد....
در آینه دخترکی با نگاهی غریب با من از بیگانگی میخواند....و من بانگاههایش مدتهاست که غریبی می کنم...
یافته ام...
روحم را یافته ام و بیقراری تمامی لحظات دوری را روزهاست که گریسته ام...
کاش می توانستم... از قاب بی هویت سرمازده انتظار... چهره وحشت زده تردید را پاک کنم....
به روح پاکم که بابت تمامی زجرهایی که بهش تحمیل کردم تا ابد شرمنده ام...
the reason
I'm not a perfect person
There's many things I wish I didn't do
But I continue learning
I never meant to do those things to you
And so I have to say before I go
That I just want you to know
I've found a reason for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is you
I'm sorry that I hurt you
It's something I must live with every day
And all the pain I put you through
I wish that I could take it all away
And be the one who catches all your tears
That's why I need you to hear
I've found a reason for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is you [x4]
I'm not a perfect person
I never meant to do those things to you
And so I have to say before I go
That I just want you to know
I've found a reason for me
To change who I used to be
A reason to start over new
and the reason is you
I've found a reason to show
A side of me you didn't know
A reason for all that I do
And the reason is you
singer: hoobastank
دلیل
من آدم کاملی نیستم ، چیزهای زیادی بوده که آرزو میکردم که ای کاش انجامشان نداده بودم.

اما همچنان به آموختن ادامه میدهم.
من از کارهایی که با تو کردم منظوری نداشتم و قبل از اینکه برم باید مطلبی رو بهت بگم...
مطلبی که واقعاً باید بدونی....
من او دلیل رو برای خودم پیدا کردم،دلیلی برای تغییر از آنچه بوده ام... دلیلی برای شروعی نو
و اون دلیل تو هستی
از اینکه آزارت داده ام متأسفم و این چیزی است که تمامی لحظه هایم را باید با آن (با تاسف) زندگی کنم

و آرزو می کنم که ای کاش میشد که تمامی دردهایی و ناراحتی هایی که من مسبب اونا بودم رو از بین ببرم و دور بیاندازم....
و تنها کسی باشم که همه اشکهایت را از چشمانت پاک کنم...

به همین خاطر است که احتیاج دارم که تو از من بشنوی :
دلیلی یافته ام که خود را از آنچه که بوده ام تغیی دهم...دلیلی برای شروعی دوباره ...از اول
و آن دلیل تو هستی ... و آن دلیل تو هستی....
ترجمه ای آزاد از ترانهthe reason اثری از هوباستانک... صدای فوق العاده ای داره...